تبليغاتX
بالـرین ٍ تـپل

سلاممم تهران بسیار بسیار خوچ گذشت و خیلی خیلی از هوای رشت بهتر بوددد...
عزیزممم تولدت مبارک ایشالاه به هر چیزی که خواستی برسی ...تو ...عمر نفس زندگی جیگر  منییییی ...هر چقد گفتم کم گفتممم ...دوستت دارم...تو یه دختر خاله ی بی نظیری ....بازمم...دنیا عاشقتم خودت هم میدونیی ..
بوسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس
.....خیلی مختصر و کوتاه.....

یه لاک خریدم خیلی خوچکله به کرم میزنه خوشرنگه ولییی...شیکه J
دیرو یا پریروز بود نمیدونم حالا...منو دختر خالام (من فقط یه دختر خاله دارم)رفته بودیم بیرون که یک دفعه گشت رو دیدیم حالا دختر خالم اینقد ترسیده بود که زرد شده بود هیچی دیه بدو بدو رفتیم تو یه کوچه ..
بد یه زنه میانسالی و تو گوچه دیدیم که گف:ببخشید خانوم شما یه دختر ندیدین که مانتو ابی پوشیده باشه ؟ما گفتیم نه ...!!!!!!!!گف:اخه گشت داشت می گشت اونم بدو بدو رفت تو یه کوچه اخه گشت دنبالش بود ...ما:!!!! یه کم جلو تر رفتیم که مادره از یه اقا پرسید :ببخشید شما یه دختری رو ندیدین که........
گف:ام ام ...من همین الان اومدم ...ولی یه دختری و دیدم که بدو بدو رف تو یکی از این مغازه ها ....مادره خیلی ممنون اقا واقعا تشکر ...ما:خب خب ...گوشیشو بگیرین ببینین کجاست ؟!!! گف اخه من گوشی ندارم ...:ما:خب بیاین من گوشی دارم ....اون:وای ببخشیداااااا ما:نه خواهش میکنم .زنگ زد گف من تو مانتو فروشییم ...رفتیم اونجا دیدیم دختره همینجوری داره نفس نفس میزنه میگه بریم فروشنده میگه حالا صب کن عرقت خوش بشهه ...دیگه او اونا هم رفتنو ما کارامونا زودانجام دادیم که بریم زودتر که منم لاک خریدم ...دیگه همین دیههه .
همین دختر خاله مهربون رو دستو پام خال کوبی کرده لبا هنا اونای که مخصوص همین کارن .... قققبونت برم بازم مبارککک ...
روز خوبی داشته باشین ....
خداپچ...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 19:27 توسط بـالرین |


سلام م م م م م م م م م چطورین؟خ دیه هفتهی دیگه تهرانیممم ... ههههههوووووووووووووووررررررراااااااااا....
واسه مولودیه فامیلمون که گفتم دارم یه لباس ساق وبلوز مخصوصشو میپوشم..
عکس لباسمو میذارم ببینینننن:*اهان یه دسبند صورتی و یه پیشپشی هم گرفتم عکسشو میذارممم اخه من عاشق اینجور چیزام حالم از طلا بهم میخوره فقط بدلی دوس دارم ....چه نازی دارمااااااااااااااااا
رشت مامور بازارهه جلوی هر پاساژ یه گشت ارشاد هست همینجوری تو همهی خیابونا میگرده وحشت نا ککککک ...تا نصفه شب ....
ماشالاه هر دیقه دارم خرید میکنم ... حالا خدا به داد تهران رفتم بکنه چقد باید از بابا پول بگیرمممممم....

دیدههه همینن میدونم خیلی پستام کوتاس

خ دیه فعلا بای بای ...

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 21:10 توسط بـالرین |


سسلامم  دیروز پارک شهر رشت خلی شولوغ شده بود مثن اندازه1000نفر مث اینکه اومده بودنن ...خدا رو شک که خیلی شلوغ شدههههههههههه...اگه همینجوری پیش برهههه...ووووو
حوصلم سر رفته نمیدونم از چی بنویسم دلم تهران میخواد همه
فامیلامون اونجان فک کن ...                                                                     
نمیخوام از خودم از تعریف کنم فقط دیرو جلو پیتزا امیر یه دختر جون اوند جلوم گف وای اجازه میدین لپشو بگیرم
گف وای خدا چقد نازههههمین

 یه ساق خریدم سادس بایه کفش واسه مولودیه توپ فامیلمون خونشون گلساره داره تو پارکینگ خونشون میگیره اسم نوزادشون هم هس نیکا ...
همین دیه شاید تا هفتهی دیگه دوشنبه اومدیم تهران دوسه روزه..
همین دیهههه دلم درد گرفت اینقدر تمبه هندی خوردم ازاون تمبه هندی هایی که بسته بندی نه اونایی که جعبه داره ...
دیگه برم یکی رو مخم داره راه میره ...بوسسسسسس
عاشقتونم خودتون میدونیددد...
راسی فیلم پسر تهرانی قشنگه ؟

+ نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 23:28 توسط بـالرین |


سلاممم خوفین ؟

این روزا من یه دسبند سبز بستم دور دستم واقعا چیز بدیه اخه وختی تو ماشینی دستتو میخوای بندازی بیرون یارومیگه نیگاه کن میخواد نشون بده موسویهه خ بله منم موسویممم ....حالا گذشته از اینا امروز تو کلاس نشسته بودیم تا تیچرمون بره بیرون یه چیزی بیاره خانوم یکی از بچه های امل کلاسمون (با عرض معذرت)
گف:پامییس!!!!!
من :هین
: تو منظوری داری این دسبندو بستی ؟؟
من (دهن باز ...چشا باز) دوستم زیر زیرکی داره میخنده قرمززززززز....اون لحظه  تیچرمون اومد ...
دوستم:اخی منم نظر دارم ..
من :J
تیچرمون نخواسته زدزیر خندهههههه ....
دوستمم همینطور من بهش میگمممم کوووفتتت همه دارن منو اون بچه رو نیگا میکنن تو داری میخندی؟؟؟؟؟

هیچی دیه تا اخر کلاس دو هزاریش افتاد ...از کلاس که اومدیم بیرون گف:اااااااهههههاااااااااااااااا....تو طر فدار اقای موسوی هستییی !!!!
من :با اجازه شما ....
اون:خ ما به جناب اقایه احمدی نژاد رای دادیم ...
من:خ من چیکار کنم ؟؟؟چف کنمممم ...دستو هورا بکشم چون ریس تو شده طرفدارر جناب اقای احمدی نژاد به قول خودت...
اون :من خوشحالم ریس شده...
من :وووووووووووووواااااااااااااااااااااااااااااااایییییییییییی .....تو میخوای ادامه بدیییی؟؟؟اهههه این با با چرا نیمیاد؟؟؟
اون :خدا حاظ تو ....
من:نمیخوای بری بابات منتظرههه..خدافظ برو
اون:برسونمت؟؟؟
من:تا نزدم لتو پارت نکردم بزن به چاک ....
همون لحظه بابا اومد ...
راه افتادیم تا بریم واسه من تو ماشینن دس تکون میده ...
من :قرمز ....

هههههمییین عاججتونممم ...خدافظ

+ نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 22:16 توسط بـالرین |


سسسسسسلاام...:*چطوووووووورین ؟
اقاجان این پست عنوان ندارد اهه ...همیشه از این عنوانه بدم میومد
همین الان بابا اومد بالا سرم گف اخی این وبلاگ توههه اخ خداا منم نیشم به زور باز موند ...الاهو اکبرررر...خ داشتم میگفتم اصلا نمیتونم واسه اپام عنوان بزارم ....مثن همین پست قبلی ...:(( 
لاک خریدم و خریده چی !!!اینقد نازن که نگووو صورتی جیغ انگار رودستات از این مهتابی های صورتی زدن البته لاک من خوشکل ترهاااا....
خییییارر اخ من عاجج خیارم ...البته میدونی خیار فقط قلمی نه اندازه کله من...اخه لوچنن...ازاین  خیارا بدم میاد که دونه دونه دارن ولی اگه پوست بکنی خوبن ...قلمیههههاااا...پوست کندن خیار من مث ادم نیست ...من وقتی میخوام خیار پوست بکنم چاقو رو از پائین به بالا میکشم رو پوست خیار...غیر عادی نههه ؟نه زیادم نیس اخه ی بار من بادختر خالمنسابقه گذاشتم من زود تر پوست کندم دختر خالم بزرگه...:))

همین دیگه نه نه یهبلوز خریدم ....سفیده خوشکلههه

دیگه همین  بوسس عاججتونم ...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 0:28 توسط بـالرین |


سسلیم دوستان میبخشید این روزا نبودیم راستش این کامپیوتر همش درحال خراب شدنههه ...

یه کتاب خریدم (مربای شیرین ) از هوشنگ مرادی کرمانی ...همه ی کتاباشو دوس دارم واقعا قشنگن ....مث شما که غریبه نیستید ومهمان مامان و خمره ووو....حالا اون روز جمععه بد و فک کن ..اول فتیم شهر قلم گفتیم اینجا اصلا کتاب نداره غیر ممکنه  ...وختی رفتیم تو پرسیدیم گف:بله چرا نداشته باشیم ..حتمااااا..حالا داشته باش :ببخشید کتاب مربای شیرین دارین بله تا دلت بخواد حالا تو اون لحظه از خنده دارم منفجر میشممماااااااااا..

....

از اینجا به خانواده ندا تسلیت میگم ....و تمام کسانی که در این روزا به شهادت رسیدن ....واقعا ناراحت کنندسسس :((

یادم رف بگمممم من عاشق لاکم یعنی میمیرم واسش...خیلی دوچ دارم رنگو وارنگ هست تو کمدم صورتی و مشکی وسفید و نارنجی و قرمز گلبهی و برق ناخون ...وووو.......همیشه خدا هم رو دستام لاک هس ...

راستی این وب قبلیمه :WWW.PARMISS.BLOGFA.COM پاپیون کوچولو

....

همیننن ...فقط اگه فیلم جدید دیدین حتما بگین بممم ماچچچ....بــــــــــــــــــــــوس

بای....

+ نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 1:46 توسط بـالرین |